هو المحبوب
تولد نیافت آنکه تولدش را شاهد نبود .
تولد، زندگی، مرگ... تولد، زندگی،...

این واژه ها هزاران هزار سال است که برای هزاران هزار موجود تکرار می شوند. و
هر روز موجودی جدید وارد این سیر می شود.
و حال این است سیر زندگی من ...
چشم باز کردم و خود را در دنیایی متفاوت دیدم. آری من از یک مادر متولد
شده بودم. طبع کودکیم مرا وادار می کرد گریه کنم. پس من هم گریه می
کردم. اما اطرافیانم به خاطر وجود من می خندیدند و خوشحال بودند. در آغوش
یک مهربان به نام مادر و در کنار عزیزی به اسم پدر، بزرگ شدم.
روزها گذشت. من کودکانه زندگی کردم، کودکانه رشد کردم و کودکانه ... نه،
نه ... و کودکانه نخواهم مرد. لحظه ای ایستادم. به خود نگریستم. من که
هستم؟ من همان کودک چند سال پیشم با جسمی بزرگتر. برگشتم به عقب.
گذشته ای که پشت سرم بود را نگاه کردم.
گذشتۀ من اینها بود : خنده های کودکانه، شیطنت ها، گریه برای نداشتن ها
و ... و هر چه به حال نزدیکتر می شدم بدتر بود ... دروغ ها، نافرمانی ها،
اشتباهات، هوس ها و ... و اکنون به زمان حاضر رسیدم. نه، نه نمی خواهم
اینطور پیش بروم. نمی خواهم مثل یک ماهی مرده باشم که با جریان آب
حرکت می کند.
با خود اندیشیدم. غرق تفکراتم بودم که صدایی آمد. صدا می گفت :
« هر آنكه بودن خویش خواست، دانست، ديگر زماني بهر آسایش نخواهد
یافت.»
فکر کردم... معنی این ندا چه بود؟ بودن چیست؟ مگر من نیستم؟!!
آخر یافتم. یافتم علت بودنم را. و آن هنگام بود که متولد شدم. تولدی
واقعی. و باز هم چشم باز کردم و به اطراف نگریستم. دیدم در دنیایی هستم
که آدم ها غرق در خویشند و او را فراموش کرده اند. در میان هاله ها زندگی
می کنند، اسیر زندگی شده اند و ... و آخر یافتم. یافتم علت بودنم را. و آن هنگام بود که متولد شدم. تولدی
واقعی. و باز هم چشم باز کردم و به اطراف نگریستم. دیدم در دنیایی هستم
که آدم ها غرق در خویشند و او را فراموش کرده اند. در میان هاله ها زندگی
می کنند، اسیر زندگی شده اند و ...
به خود گفتم ما چگونه در محضر او از خود یادی می کنیم، در حالی که از او
غافلیم!
آری...
تولد من زمانی به وقوع پیوست که فهمیدم باید حرکت کنم و وقتی بدان سو
حرکت کردم رشد کردن من شروع شد و رشد من با حرکت من است که تداعی
می گردد.
با دلی پر امید رو به آسمان کردم و گفتم :
به خدا پناه مي برم از نفسي كه مرا به غفلت از مقام زيبايي كه بر علت آن
خلق گشته ام فرا می خواند.
با یاد او زندگیِ دوباره آغاز شد. خواستم سیر زندگی را به این سمت تغییر
دهم ...
تولد ... تولد، رشد، مرگ ... جاودانگی.
با تولد مرگ معنا می شود
مدعی بی پرده پیدا می شود
و حال از او می خواهم که مرا در این ادعا یاری کند.
بیایید همه خواهان آغازی باشیم که ما را به سمت زیبایی پرواز دهد. به سمت
معشوقی که ما را به سوی خویش می خواند. زندگی را آنگونه که او می طلبد
آغاز کنیم و پرواز سیمرغ زندگی را در آسمان انسانیت شاهد باشیم. 
یا حق!