![]() |
![]() |
|
| yadi az khish |
|
هوالمحبوب
هر آنكه بودن خویش خواست، دانست، ديگر زماني بهر آسایش نخواهد یافت.
سلام ... این بار با همیشه فرق داره. این بار اومدم برای خداحافظی. دارم می رم. ازهمتون
ممنونم. دوستان خوبم، وبلاگ نویسان عزیز وهمۀ کسانی که به من لطف داشتند... از
همتون تشکر می کنم. براتون آرزوی موفقیت دارم. دراین چند ماهه که اینجا بودم
خاطرات زیادی در ذهنم حک شد. یک روز رو با پرواز سیمرغ شروع کردم و حالا
دارم ازش جدا می شم. پرواز سیمرغ یک دنیای تازه برای من بود. چیزی بود که
خیلی برام ارزش داشت و داره. اما... حالا باید ترکش کنم. باید برم... سير زندگي خويش ، بر آن بنا كن كه فاقد آني ، تا زندگي را همه حال دليلي بر
حركت باشد ، كه چو ايستد از تپش ، مرده اي بيش نخواهی بود .
دوستان خوبم هیچ موقع یادمون نره که سیمرغ باید اوج بگیره. باید پرواز کنه.
هر کدام از ما باید وجودمون سیمرغ بشه. باید خودمون رو یکی کنیم. باید تمام
نیروهای درونمون، تمام وجودمون یکی بشه و بعد ... اوج بگیریم.
سیمرغ، زمینی نیست. و حالا حرف آخر : هیچ وقت خودمون و خدای خودمون رو فراموش نکنیم. اگه به اصلمون نرسیم، هیچ
کاری نکردیم. مرگ واقعیه ما زمانیه که انسان بودنمون رو فراموش کنیم. الهی ؛ پیشانی بر خاک نهادن چه آسان است ، دل از خاک برداشتن دشوار است. در پناه تو به امید روزهایی زیباتر برای همۀ شما عزیزان خدا نگهدار. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 1:17 توسط |
|
|
به نام خالق عشق و زیبایی
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه اربعین هم آمد. چهل روز از رفتن آن 72 پروانه گذشت. از جان دادن
عاشقی به معشوقه اش. چیزی نمی تونم بگم. سخته... خدایا ...
سال نو هم که رسید. دعا کنیم که سال خوبی رو شروع کنیم و سال خوبی رو بسازیم ... فقط ... فراموش نکنیم که همه باید شاد باشند. بهتره یه نگاه کوچولو
دور و برمون بندازیم. دوستان خوبم ... همیشه به یاد محور اصلیه زندگیمون باشیم. زندگیمون روی چه محوری تاب می خوره ؟! عمرمون چطور داره می گذره ؟! روزهای خوبی داشته باشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:44 توسط |
|
|
هوالمقصود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 15:14 توسط |
|
|
هو المحبوب
تولد، زندگی، مرگ... تولد، زندگی،...
این واژه ها هزاران هزار سال است که برای هزاران هزار موجود تکرار می شوند. و
هر روز موجودی جدید وارد این سیر می شود. و حال این است سیر زندگی من ... چشم باز کردم و خود را در دنیایی متفاوت دیدم. آری من از یک مادر متولد
شده بودم. طبع کودکیم مرا وادار می کرد گریه کنم. پس من هم گریه می
کردم. اما اطرافیانم به خاطر وجود من می خندیدند و خوشحال بودند. در آغوش
یک مهربان به نام مادر و در کنار عزیزی به اسم پدر، بزرگ شدم. روزها گذشت. من کودکانه زندگی کردم، کودکانه رشد کردم و کودکانه ... نه،
نه ... و کودکانه نخواهم مرد. لحظه ای ایستادم. به خود نگریستم. من که
هستم؟ من همان کودک چند سال پیشم با جسمی بزرگتر. برگشتم به عقب.
گذشته ای که پشت سرم بود را نگاه کردم. گذشتۀ من اینها بود : خنده های کودکانه، شیطنت ها، گریه برای نداشتن ها
و ... و هر چه به حال نزدیکتر می شدم بدتر بود ... دروغ ها، نافرمانی ها،
اشتباهات، هوس ها و ... و اکنون به زمان حاضر رسیدم. نه، نه نمی خواهم
اینطور پیش بروم. نمی خواهم مثل یک ماهی مرده باشم که با جریان آب
حرکت می کند. با خود اندیشیدم. غرق تفکراتم بودم که صدایی آمد. صدا می گفت : « هر آنكه بودن خویش خواست، دانست، ديگر زماني بهر آسایش نخواهد
یافت.» فکر کردم... معنی این ندا چه بود؟ بودن چیست؟ مگر من نیستم؟!! آخر یافتم. یافتم علت بودنم را. و آن هنگام بود که متولد شدم. تولدی
واقعی. و باز هم چشم باز کردم و به اطراف نگریستم. دیدم در دنیایی هستم
که آدم ها غرق در خویشند و او را فراموش کرده اند. در میان هاله ها زندگی
می کنند، اسیر زندگی شده اند و ... و آخر یافتم. یافتم علت بودنم را. و آن هنگام بود که متولد شدم. تولدی
واقعی. و باز هم چشم باز کردم و به اطراف نگریستم. دیدم در دنیایی هستم
که آدم ها غرق در خویشند و او را فراموش کرده اند. در میان هاله ها زندگی
می کنند، اسیر زندگی شده اند و ... به خود گفتم ما چگونه در محضر او از خود یادی می کنیم، در حالی که از او
غافلیم! آری... تولد من زمانی به وقوع پیوست که فهمیدم باید حرکت کنم و وقتی بدان سو
حرکت کردم رشد کردن من شروع شد و رشد من با حرکت من است که تداعی
می گردد. با دلی پر امید رو به آسمان کردم و گفتم : به خدا پناه مي برم از نفسي كه مرا به غفلت از مقام زيبايي كه بر علت آن
خلق گشته ام فرا می خواند.
با یاد او زندگیِ دوباره آغاز شد. خواستم سیر زندگی را به این سمت تغییر
دهم ... تولد ... تولد، رشد، مرگ ... جاودانگی. با تولد مرگ معنا می شود مدعی بی پرده پیدا می شود و حال از او می خواهم که مرا در این ادعا یاری کند. بیایید همه خواهان آغازی باشیم که ما را به سمت زیبایی پرواز دهد. به سمت
معشوقی که ما را به سوی خویش می خواند. زندگی را آنگونه که او می طلبد
آغاز کنیم و پرواز سیمرغ زندگی را در آسمان انسانیت شاهد باشیم. یا حق! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 20:37 توسط |
|
|
بسم رب المحرم الحرام «اًلسَّلامُ عَلَیک یا اَبا عَبدِ الله»
و باز محرم، عشق، عاشورا و حسین ... آمد، کاروان آمد. و دوباره چشمانی انتظار می کشد از درون تاریکی. چشمان، چشمان کیست؟ همان عاشق، همان قافله سالار، همان آقا ... کاروان در حال گذر است. بشتابید. وقت رفتن شده. آن چشم ها به سوی ماست. و اکنون کدامین یک از ما همسفر شدیم؟ همسفر آن کاروان. آن کاروان عشق. آه اگر در خواب غفلتیم. اگر غرق خود شدیم و آن چشمان را نمی بینیم. آه ... به خود بیاییم که وقت تنگ است. نگذاریم این زمان عاشقی بگذرد و ما هیچ نفهمیم. نگذاریم سر در گریبان خویش فرو بریم. آی ای زمینیان آخر تا کی؟ مگر ما را برای ماندن آفریده اند؟ بیایید پرواز را بیاموزیم. پرواز تا اوج. تا بی نهایت. و چون حسین راه بپیماییم. حسین یعنی عشق، انسانیت، پرواز. حسین یعنی همۀ زیبایی ها. و ما که هستیم؟ ما چه می کنیم؟ اکنون محرم است. و محرم یک بهانه، بهانه ای برای پرواز. پس ای کسانی که خواهان عشقید، اوج را می طلبید و یار را می جویید ... حسین را بیابید و درک کنید. و آن زمان است که دیگر، چیزی جز او نخواهید دید. چون شما عاشقید. دیگر اینجا نیستید. چون با کاروان رفته اید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:18 توسط |
|
|
چرا عاشق نباشیم؟ سرچشمۀ ما تبلور عشقه. و اگه زندگی ما بدون عشقه ما به مقام انسانی که
باید برسیم نمی رسیم. همه می تونن عاشق خدا بشن، ولی همه برای این
عشق حرکت نمی کنند. تا وقتی علاقه ای غیر از اون هست، یعنی خبری از
عشق نیست. تا وقتی وابستگی به چیزی در ما هست، آزاد نیستیم، پس هنوز
اندر خم یک کوچه ایم. کسی که عاشق می شه فقط یک درد و یک مرحم
داره. تنها دردش غم هجرانه و تنها مرحمش وصاله. عشق، بزرگترین و واقعی
ترین باله برای پریدن به سمت معشوق.
عاقل آن است که ار عشق تو دیوانه شود سعی کنید اگه عاشق نمی شید، عاشقانه بمیرید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1384ساعت 20:45 توسط |
|
|
به نام یار
انسان را چه می شود، آنچنان که جایگاه خویش را فراموش کرد و دل در گرو
نفسانیات سپرده، بدان سان که خود را در آسایش و رفاه زندگی شناخته و کسی
را خواستار آرامش نیست.
دین که تنها بهانه ای است برای صعود و بر آنچه انسان بر آن مقرر شده را به
دیدۀ غفلت سپرده. پس آگاه باش! مقرر شد بر تو ای انسان که گر خواهان
باشی، تو به مرتبه ای رسی که بعد از خود، به خدا رسی. بر همین مبنی اشرف
مخلوقات خوانده شده ای.
کنون آب در حرکت را نظاره گر باش که به دریا ره سپار است و زمانی که از
حرکت باز ماند، مردابی بیش در انتظارش نخواهد بود. پس می توانی باشی آنی
که سزاوارش هستی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:12 توسط |
|
|
انسان و انسان موجودي است كه در نهانخانة جانش، زيبايي و كمال و نور است. از اين رو آنها را دوست دارد و مي جويد. انسان مخلوقي است كه خداوند او را مُدرِك حقايق قرار داده تا مبدأ عالم را بشناسد و بداند كه موجِدش كيست و مرجعش كدام است. آري، انسان مصنوعي است كه هرگز با ديدن و حتي شناختن چيزي اقناع نمي شود، بلكه چون و چرامي كند تا راز آن را كشف كند. راز آفرينش جهان، رمز حيات خويش، در پي پاسخ براي سؤالات خويش : من كيستم؟ من چيستم؟ مبدأم كيست؟ غايتم كجاست؟ و به راستي، سخن درستي است. اينكه انسان شاگرد مدرسة دنيا و انبياء و اولياء مدرسان آن و كتب سماوي و الهي آن چيزي است كه بايد تدريس و تدرّس شود. علم مطلق، آسايش مطلق، جمال مطلق، كمال مطلق، لذت مطلق، جاودانگي ابدي و... خواسته هاي اوست كه هيچ يك در كويرآباد دنيا يافت نمي شود. از اين روست كه او را مسافري از ملكوت به سوي آن مي دانند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1:12 توسط |
|
|
آنگاه که شرایط تو به جای تو سخن گفت بدان که زندگی را در اختیار نداری، پس از میدان بیرون خواهی شد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 1:7 توسط |
|
|
و شهامتي، تا تغيير دهم آنچه را مي توانم،
و دانشي، تا بدانم تفاوت آن دو را.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 10:12 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید راه زندگی را یافت.
راه زندگی راه تجلی نور حقیقت است. پس ای زیباترین... یاریمان کن که با تو و برای تو ره بپیماییم. |
|
RSS
|